ایل شقایق
ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم
با دردسر عشق موافق هستیم
در پرده چرا سخن به گوییم با هم
بگذار همه بدانند عاشق هم هستیم
ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم
با دردسر عشق موافق هستیم
در پرده چرا سخن به گوییم با هم
بگذار همه بدانند عاشق هم هستیم
قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم ِ یک پنجره باز
کافیست تا دوباره عطر تورا نقاشی کنم وچند برگ زرد
رهاشده درباد تا دوباره قدر بهار رابدانم نگاه کن!
آفتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و
گنجشکهای بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره
چسبانده اند .کتابهادر قفسه کتابخانه ام آوازمی خوانند
دلم می خواد سقف را یکبار بردارم تادستهایم بی هیچ
مانعی آسمان را لمس کنند .
سیبهای سرخ را ببین ! آیا به یاد درختان بلند قامت
بهشت نمی افتی ؟ و آن روزها که نگاهمان به نگاه خداوند
می افتاد ؟ یاد آن جاده ها به خیر که به هیچ
مضایقه ای مارا به سلامت از دره های شیطان عبور
می دادند و به زنبقهای سبز فطرت می رساندند.
یاد اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر از هزار
در یا آبی تر بودند...
نگاه کن ! نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم
نوشته ام وهمه واژهایم دارند به سوی تو می آیند
می دانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکنند و دختر زیبای
صبح روی صندلی با شکوه افق خواهد نشست
چه آفتاب بتابد چه نتابد . چه مردم تولد ماه را جشن
بگیرند چه نگیرند من عاشقانه هایم راروی یک تکه پوست
پرتقال جای خواهم داد ......
چشمهایت عجب رویایی ست
جلوه روشن اهورایی ست
مهربان و نجیب و بی کینه است
محرم افتاب و آیینه است
با دست های خواهشم این آسمان چه کرد ؟
افسوس ! با نیایش اشکم زمان چه کرد
گفتند : فصل باران خواهد رسید آه !
با تشنه کامی دلم این آسمان چه کرد
دل خسته از تمام فصول است ای عزیز !
فارغ زهای وهوی بهار و خزان چه کرد
هر برگ دفترم زصداقت سپید بود
با برگهای دفتر من این زبان چه کرد . . .