آبی ست
نگاه او
گويا آسمان را
در چشمهايش
ريخته اند
وقتی که دستهای مرا
در دست می گيرد
گردش خون را
درسر انگشت هايش
احساس می کنم
نبضش چنان به سرعت می زند
که گويی
قلب خرگوشی را
در سينه اش
پيوند کرده اند
وسواس دوست داشتن
مرا به ياد ماهی قرمزی می اندازد
که در آبهای تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است . . .
" تمامی کلمات عاشقانه تقديم تو باد "
د و س ت ت د ا ر م
+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 13:54  توسط عشق + تو = خوشبختی
|
سطر آخر روی آن آبی بی جان روان با مدادمشکی
بهترين جمله ی گنجينه ی افکارم راتاهميشه به توانشاءکردم
مثل باران وسط ظهر کوير مثل خورشيد تو شب خواب اسير
لابد از ديدن آن واژه ی سيال خيال در شگفتی ماندی
ذهن نالايق او قدرت پرواز نداشت.
دوستت می دارم...
دوستت می دارم باورش بايد کرد؟
دوست دارم به خدا نامت را که در آن صفحه ی بی رنگ تهی
با تمام کلمات فرياد کشيد:
عاشقت بودم عاشقت هستم عاشقت خواهم ماند
+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت 23:31  توسط عشق + تو = خوشبختی
|