آیدا در آینه
به ظرافت شعر
شیرین ترین بوسه هارا به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید تا به صورت
انسان درآید...
و گونه هایت
با دوشیار مورب
که غرور تورا هدایت می کنند و سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
به آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم .
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی است هنگامی که به جنگ تقدیرمی شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن
وگریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند .
*****
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شودو انسان با نخستین درد.
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند
و ترانه در رگهایت
آفتاب همیشه را طالع می کند .
*****
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند.
*****
دستانت آشتی است و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیت آینه ئ بلند است
تابناک و بلند ِ
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبائی خویش دست یابند .
دو پرنده بی طاقت در سینه ات
آواز می خوانند.
تا در آیینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت
بیدار می شود
