عاشقانه دوستت دارم
قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم ِ یک پنجره باز
کافیست تا دوباره عطر تورا نقاشی کنم وچند برگ زرد
رهاشده درباد تا دوباره قدر بهار رابدانم نگاه کن!
آفتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و
گنجشکهای بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره
چسبانده اند .کتابهادر قفسه کتابخانه ام آوازمی خوانند
دلم می خواد سقف را یکبار بردارم تادستهایم بی هیچ
مانعی آسمان را لمس کنند .
سیبهای سرخ را ببین ! آیا به یاد درختان بلند قامت
بهشت نمی افتی ؟ و آن روزها که نگاهمان به نگاه خداوند
می افتاد ؟ یاد آن جاده ها به خیر که به هیچ
مضایقه ای مارا به سلامت از دره های شیطان عبور
می دادند و به زنبقهای سبز فطرت می رساندند.
یاد اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر از هزار
در یا آبی تر بودند...
نگاه کن ! نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم
نوشته ام وهمه واژهایم دارند به سوی تو می آیند
می دانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکنند و دختر زیبای
صبح روی صندلی با شکوه افق خواهد نشست
چه آفتاب بتابد چه نتابد . چه مردم تولد ماه را جشن
بگیرند چه نگیرند من عاشقانه هایم راروی یک تکه پوست
پرتقال جای خواهم داد ......
